راستينراستين، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

❤راستین نفس مامان❤

اولین شهر بازی راستینی

امشب خونه مادر شوشو بودیم ..بعد از شام به پیشنهاد عمومسعود بچه ها رو بردیم شهر بازی سر پوشیده نزدیک خونشون.. به رادینی و ترنم که خیلی خوش گذشت.. راستین هم که اولین بار بود سوار اینجور ماشینا می شد یه کم ترسید اما بعد ترسش ریخت و هیجان زده شده بود .. ...
22 مهر 1390

عروسی آنا جون

دیروز اداره نرفتم چون شب عروسی آناجون بود و من هزار تا کار نکرده داشتم..مهمترینش آرایشگاهه راستینی..   راستینی رو بردیم آرایشگاه پیش عمو مجید..نشوندیمش رو صندلیو کلی دلقک بازی دراوردیم که گریه نکنه.. اما از وساطاش زد زیر گریه .. قربونش برم نفسه نفس کلی تغییر کرد..ماشاا.. عشقه منه بگذریم شب رفتیم عروسی .. خیلی خوش گذشت به بچه ها هم همینطور.. راستینی که تا آخرین لحظه بیدار بود دست می زد..گاهی سر تکون می داد و یا می رقصید.. همه چی عالی بود.. ایشاا.. خوشبخت شن. ...
21 مهر 1390

راستینی 14 ماهه شد

چي بگم از شيطنتاي راستيني كه هر چي بگم كم گفتم ماشاا.. خيلي بلا شده. مي ره بالاي مبل واميسه و چراغا رو روشن و خاموش مي كنه ..يه لبخند خوشگلي هم رو لباشه كه دلم نمياد دعواش كنم بيشتر وقتش رو تو آشپزخونه مي گذرونه..در كابينتا رو باز مي كنه قابلمه ها رو در مياره دراشونو امتحان مي كنه توشون چيز ميز مي ريزه و در مياره و خلاصه حسابي مشغول مي شه .. در يخچال كه باز مي شه با يه سرعتي خودشو مي رسونه و ديگه محاله بتوني درو ببندي.. شيشه ها رو بر مي داره و مي ذاره سر جاش.ميوه و آبميوه بر مي داره ..ولي انقدر بايد قربون صدقش برم و ازش خواهش كنم تا رضايت بده و در يخچالو ببنده به ماماني و خاله ها و من مي گه :بابا (عجيبه نه؟!) مث راديني عاشق خونه ماما...
6 مهر 1390

ماجراهای سفر به همدان

از سه شنبه شب دیگه تب راستینی قطع شد و ما تصمیم گرفتیم اگه حالش خوب شد برناممون رو کنسل نکنیم.چهار شنبه بعد از اداره به رسم شیرازیا سر خوش و خوشحال بی هیچ عجله ای چمدونو بستیم و راهی شدیم.. هنوز چن دقیه ای نگذشته بود که حس کردیم گرسنه ایم .... تصمیم گرفتیم شام بخوریم و بعد بریم.. البته باید بگم ترافیک واقعا بی سابقه بود.. اول رفتیم تو صف بنزین و بعد جاتون خالی دلتون نخواد از یه فست فودی جدید ساندویچ خوردیم که واقعا خوش مزه بود و بالاخره تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم.. ساعت 2-3 بعد از نیمه شب بود که رسیدیم..راستینی که خوابشو کرده بود خوشحال و خندون همه جای خونرو بازرسی کرد و رادین هم یه اتاق تک تخترو برا خودش انتخاب کرد .. یک ذوقی می کرد انگار و...
19 شهريور 1390

راستینی تب کرده :(

قرار بود امروز صبح بریم همدان اما       اما از پریشب نصفه های شب تا حالا بچم تب کرده و تبشم قطع نمی شه  جالبه که مامانم هم همینطوره ..فکر کنم تو تولد یکی ناقل این ویروس بوده.. بمیرم برا راستینی.. هر ٤ ساعت یه بار داره استامینوفن می خوره اما تبش سر ٤ ساعت خیلی بالا می ره  دکترش گفت هیچ علایم سرماخوردگی و یا گلو درد نداره و فعلا باید همون تب بر رو بدیم.. خلاصه اینکه برنامه مسافرت کنسل شد.. امیدوارم تب راستینی قطع شه و مامانم هم خوب شه..ایشاا.. سفر باشه برا یه وقته دیگه ...
15 شهريور 1390

جشن تولد رادین و راستین گلم

دیروز بالاخره برا بچه ها تولد گرفتم و خدارو شکر همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد. امسال به کمک مامان غذا رو خودمون درست کردیم و فکر می کنم از هر سال بهتر بود.   راستینی تا آخر شب بیدار بود و هر بار هم تو بغل یکی بود.. البته بیشتر پیش مامان ملوک بود و مرتب خودشو براش لوس می کرد و مامانیشو هی بوس می کرد  رادینی هم امسال حسابی با دوقلوها جور شده بود و کلی با هم بازی کردن   خلاصه به لطف خدا جشن خوبی بود و فکر می کنم به همه خوش گذشت.. رادینی  با کادوییاش خیلی حال کرده بود مخصوصا تیرکمون خاله مرجان که یه لحظم از دستش نمیوفتاد.. عمه گیتی هم کیسه شنی براش گرفته بود واقعا دستش درد نکنه می دونم خریدن و اوردنش چقد زح...
11 شهريور 1390

تاتی کردن راستین ترسوی ما

دیشب بالاخره پسملی ما پا شدو چن قدم راه رفت.. خیلی بامزه.. دستاشو برا تعادل باز گذاشته بود و با کلی ذوق و خنده چن قدم برداشت و از ترس اینکه نیوفته زودی نشست..اما چن بار پشت هم تمرین کرد و مارو حسابی خندوند.. ترسوی مامان   ...
29 مرداد 1390

اااااااااااااااااااادوووووووووووووووووو

تو این مدت راستینی کلی کارا و اداهای جدید یاد گرفته ...   ۱- عاشق توپه و هرجا توپ یا هر چیز گردی که شبیه توپه ببینه پشت سر هم می گه توپه (با فتحه) ۲- مسابقه فوتبال رو ایستاده و با هیجان نیگا می کنه دست می زنه و داد می زنه "توپه" "توپه" و بلند بلند می خنده  ۳-تلفنو بر میداره و می گه "اااااااااااااااا(فتحه)د(ضمه)""اااادووووو" ..و بعدش یه چیزایی می گه به زبون خودش.. هیچ تلفن یا موبایلی از دستش در امان نیست ۴-ادی که پارس می کنه راستینی هم بلند تر از اون "هاپ هاپ" می کنه و کم هم نمیاره  ۵-به هر حیوونی که می بینه  می گه "هاپو" بجز شانا که بهش می گه "توتو" ۶-آهنگ که می ذاریم رو زانو خم و راست می ...
23 مرداد 1390

راستین عزیزم فرشته آسمانی ، سالروز زمینی شدنت مبارک

دیشب با مامانی و خاله ها برا راستینی یه تولد کوچولو گرفتیم... کیکو که جلوش گذاشتیم و گفتیم شمعو فوت کنه لپاشو باد کردو هوا رو از لای لباش داد بیرون.. لباشو غنچه نمی کرد اما خیلی سعی کرد شمعو خاموش کنه.. بعد از عکس بهش اجازه دادم به کیک دست بزنه.. دستاشو کرد تو کیکو به قول شیرازیها حسابی چلم بازی (گنده کاری) کرد..خیلی خوردنی شده بود..تمام صورتشو کیکی کرد بعدش که آهنگ گذاشتیم باسنشو تکون می داد زانوشو خم می کرد و باز وامیستاد..دستاشو با عشوه تکون می داد و گاهی سر شو هم تکون می داد.. قرتی من خدایا شکرت خدایا ممنونم که این پسرای گل رو به من دادی خدایا کمک کن بتونم خوب تربیتشون کنم و به یه جایی برسونمشون...آمین خدایا خیلی دوست دارم ..خدایا مت...
5 مرداد 1390