راستينراستين، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

❤راستین نفس مامان❤

راستین شیطون بلا

راستین عزیزم خیلی شیطون شده.. چش به هم میذاری بالای پله هاست.. ۱۰ بارم بیاریش پایین ..هنوز کمرتو صاف نکردی باز رفته بالا.. اگه پشت سرش بری و بگی "بگیرش"  هیجان زده می شه.. سرعتشو بیشتر می کنه و ذوق می کنه.. جانم   به جوجو می گه" دودو" به کتاب می گه: "تتاب" به داداش میگه "دادا" و هر چی که میخواد با اشاره انگشت نشون می ده.. قربونش برم من خدایا شکرت   ...
30 تير 1390

توپو

راستین گلم یه ماهی می شه که حرف می زنه.. زبون خودشو داره ولی هر چی میخواد یه چیزایی میگه.. عاشق توپه.. تا توپ می بینه میگه "توپ توپ توپ...." تازگیها هم به لهجه شیرازی می گه "توپو" "بابا" هم میگه به ادی هم میگه "ددی"... به کتابم می گه "تتاب" کتابو خیلی دوست داره.. ورق می زنه و با دقت نیگه می کنه و عکساشو نشون می ده و مدتها باهاش مشغوله ... جونم مامان.. خیلی هم شیطون شده.. سه سوت بالای پله هاست.. با واکری که خالش عیدی پیش براش خریده بود تند و تند راه میره.. وقتی یه دستشو می گیری بههات راه می ره و با اون وضعیت می خواد توپو شوت کنه.. جانم مامان خلاصه که حسابی خوردنی شده... میوه خوردنش هم بامزست.. همه میوه ها رو می جوه و بیرون م...
27 تير 1390

چشم شور

دیشب از خرید اومده بودیم .. سفره پهن کرده بودیم و داشتیم شام می خوردیم ..راستینی هم پیش ما نشسته بود.. گنده کاری می کرد و یه چیزایی هم می خورد.. خسته که شد منو گرفت و پا شد.. بعد بدون اینکه دستشو جایی بگیره برا یکی دو دقیقه وایساد.. ما هم ذوق زده شدیم و براش هورا کشیدیم و دست زدیم..   چن دقیقه نشد .. جلوی تلویزیون واساده بود و واسه خودش دد بد می کرد یهویی دیدیم با سر به عقب برگشت و سرش گرومبی خورد زمین و صدا داد.. بچم غش کرد.. الهی بمیرم.. شوشو بغلش کرد و راه برد تا آروم شه.. یهوهی دیدیم داره از سر دماغش خون می چکه و لباس باباییش خونی شده.. داشتم سکته می کردم.. بی حال شدم و نمی تونستم رو پاهام وایسم.. شوهرم بلافاصله بردش تو کو چه و...
9 تير 1390

لباس و کفش نو رادین و راستین

۵شنبه خونه مامان مهمونیه و من دغدغه لباس دارم..   شنبه رفتیم پاساژ کلستان و یه راست رفتیم مغازه آلوین ..رادین گفت که شلوارک نمی پوشه اما من با اصرار دو تا شلوارک دادم بپوشه  ..اما کوتاه نیومد و گفت به هیچ وجه شلوارک نمی پوشه .. فقط تی شرت خوشکلی انتخاب کرد ..  یه شورت جین و یه تی شرت خوشکل هم تن راستین کردم.. وا .. فسقل.. چه ذوقی کرد..فکر نمی کردم بفهمه.. حاضر نبود درش بیاره.. جانم .. بالاخره خرید کردیم و از مغازه اومدیم بیرون.. دم آسانسور شوشو به رادین گفت که برا راستین شلوارک خریدیم.. یهو رادین پرید هوا و گفت منم شلوارک می خوام  خلاصه برگشتیم و همون که دوست داشت رو خریدیم... حالا بچه ها مث همیشه زودتر از ما نو...
6 تير 1390

ساري

چهارشنبه بعد از اداره وسايلو جمع كرديم.. بچه ها روو برداشتيم و رفتيم ساري..   من و بچه ها عقب نشستيم..راستين كه عادت داره تا صبح وول بخوره و غلت بزنه انقدر غر زد تا خوابش برد.. اما تا مي خواست غلت بزنه بيدار مي شد و گريه ميكرد..خدا رو شكر راديني بيدار بود تا اونجا برامون قصه گفت و حرف زد..تا رسيديم.. نزديكاي ظهر بيدار شديم.. جوجه خريديم و رفتيم ساحل فرح آباد.. خدا رو شكر هوا ابري بود و آفتاب اذيت نمي كرد..راديني تا دم دماي غروب شن بازي كرد و بهش خوش گذشت.. راستين هم شن بازي كرد.. اولش كه رو شنا گذاشتمش قيافش خيلي خنده دار بود ..از اينكه دست و پاهاش كثيف شده بود با لب و دهن كج.. به دست و پاهاش نگا مي كرد و ناراحت بود.. اما بعد از ...
4 تير 1390

راستین بلاچه

امروز راستینی رو بردیم دکتر.. بعد از ۶ ماه این اولین باریه که وقتی برای اندازه گیری قد و وزنش می بریمش دکتر مریض نیست.. خدارو شکر   طبق معمول تا خانم دکتر بهش نزدیک شد که معاینش کنه هنوز بهش دست نزده مطبو رو سرش گذاشت... برا همین هیچ وقت قد و وزنی که اندازه می گیره دقیق نیست..یه کوچولو وزن اضافه کرده بود .. ماشاا.. انقد ورجه وورجه می کنه همه گوشتاش آب می شه.. اماهمین که مریض نیست خدارو شکر می کنم. تا حالا نشمردم اما تعداد دفعاتی که پله های بین حال و پذیرایی رو بالا می ره خیلی زیاده و اصلا هم خسته نمی شه.. تازه اگر ازش غافل بشی از پله ها تا طبقه بالا رو میره .. هر پله ای رو هم که بالا می ره قبلش با دست چن بار روش میزنه که مطمئن شه ...
9 خرداد 1390

پیاده روی با راستین

مدتیه رادین گلم رو که می رسونیم کلاس بعدش راستین رو روی کالسکه می شونیم و پیاده روی می کنیم ..یه کلوچه هم از سوپری می گیریم و می دیم دستش.. هم خرد و لهش می کنه و هم میخوره..   اگه تازه از خوای بیدار شده باشه که تمتم مدت با اون کلوچه مشغوله اما اگه خوابش بیاد بعد از چن دیقه خوابش می بره.. خوبه ..ما هم یه پیاده روی میکنیم.. البته بگم که من عاشق پیاده رویم و شوهرم متنفره...(چقد فداکاری می کنه!) برا خودمون هم یه قاقالیلی می خریم و میخوریم.. خیلی حال میده.. بالاخره باید از زندگی لذت برد.. این جوریشم خوبه.. من راضیم.. بعدش رادین عسلی خسته از کلاس میاد .. برمی گردیم خونه.. تازگیا چن تا پسر تقریبا هم سن و سال رادین جلو خونمون فوتبال ب...
27 ارديبهشت 1390

راستین مولوچ

کولوچ مولوچ مامان با اون اون جثه ریزه میزش بلایی شده.. صندلی میز ناهارخوری رو می گیره و وامیسه.. بعد همین طور می کشه عقب و باهاش راه می ره..   جانم .. عزیزم.. بمیرم برات من..   ...
25 ارديبهشت 1390

دندون بالایی

امروز راستین  رو بردیم دکتر.. بچم از دیروز اسهال استفراغ شده.. الهی بمیرم براش...لپاش باز آب شد..   البته باید بگم که ۴تا دندون بالاییش نیش زده.. مامانم میگه مریضیش بخاطر دندونشه.. اما دکترش میگه ویروسیه.. نمی دونم واالا ...
21 ارديبهشت 1390